سلام به همه ی بچه های با معرفت باید خدمتتون عرض کنم نظر به این که برخی کاربران با چت روم زیاد کار دارند!
ما هم این قسمت رو به وب اضافه کردیم ![]()
![]()
![]()

Powered by: Reza-Soft
خوب دفعه ي قبل رسيديم به جايي كه بفهميم كسي كه دل رها خانومه ما رو برده كيه پس به ادامه ي مطلب توجه كنيد .
او كه بود ؟ رها و او از خيلي از نظرات اصلا به هم نمي خوردند او پسري بود 24ساله و اهل تهران . از نظر ظاهري داراي چشمان مشكي بود كه رها در آن ها افق هاي دور را مي ديد . موهايش هم مشكي بود ورنگ پوستي گندمي با قدي بلند و هيكلي متناسب. اما آن چه سبب شد تا رها دلباخته ي او شود خصوصيات ظاهري وي نبود؛ البته لازم به ذكر است كه او از نظر ظاهر هم زيبا بود ولي رها در چشمان او معصوميتي را ديده بود كه در چشمان هيچ كس آن ها را نديده بود نام او رامين بود رامين نقاش بود و اصولا به خاطر كسب در آمد كار نمي كرد و تنها تفننا كار مي كرد اما وضعش خوب بود !
خوب اين قسمت بيش تر جنبه ي معرفي داشت و تا به حال دو نقش اصلي داستان يعني رها و رامين معرفي شدند و انشاالله در قسمت هاي آينده در رابطه با نحوه ي آشنايي اين دو صحبت مي كنيم منتظر باشيد ...
در ضمن نظراتتون رو درباره ی شخصیت ها بگید (ممنونم
)
سلام دوستان اميدوارم از قسمت اول رها خوشتون اومده باشه منتظر قسمت هاي بعدي باشيد در ضمن منتظر نظرات زيبا تون هم هستم و از دوستاني كه كامنت گذاشتن هم نهايت تشكر رو دارم ![]()
![]()
به نام تنها حقيقت زندگي
رها در عصر يكي از روز هاي پاييزي در يكي از بيمارستان هاي تهران به دنيا آمد و همه از آمدنش خوش حال بودند زيرا اولين فرزند خانواده و حاصل عشقي پاك و زيبا بود . با آمدنش زندگي همه به نحوي تغيير كرد و همه از اين تغيير جديد خوش حال بودند . چند سالي گذشت تا اين كه او به سن هفت سالگي رسيد و به مدرسه رفت در مدرسه توانست به خوبي ظاهر شود و كلاس اول را با معدل بيست به پايان برد تا اين كه در مهر ماه سال بعد در حالي كه همه در فكر تدارك تولد هشتمين سال حضور او در اين كره ي خاكي بودند حادثه اي دردناك تمامي برنامه ها را خراب كرد . اين حادثه ازدست دادن مادر بزرگش بود. البته اين نبايد براي او خيلي سخت مي بود اما شرايط به گونه اي بود كه اين حادثه تا سال ها برايش دردناك ترين حادثه ي زندگي بود مادر بزرگ او در سن 45 سالگي بر اثر سكته ي مغزي در خيابان جان باخت و او كه از نوزادي در كنار مادر بزرگش بود و او برايش نقش مادر را ايفا مي كرد بسي سخت بود . مادر بزرگ آن قدر خوب بود كه جاي مادر را پر كرده بود و رها و مادرش بيش تر مثل خواهر بودند بنا بر اين او در آن سن زجر زيادي كشيد و مدت ها طول كشيد تا توانست با اين موضوع كنار بيايد . چند سالي از فوت مادر بزرگ گذشت و با ازدواج مجدد پدر بزرگ كانون خانواده به گرمي سابق نبود به نحوي كه با ازدواج خاله ها ديگر رابطه ها به سالي يك بار هم ديگر را ديدن ختم شده بود و خانواده ي رها ديگر تنها پدر و مادر و 2 برادرش بودند . چند سالي گذشت تا اين كه رها به مقطع راهنمايي رفت و به دليل معاشرت كم با اقوام او به يك دانش آموز درس خوان و با هوش تبديل شده بود و آن قدر تلاش كرد تا مقطع راهنمايي را با معدل بيست به پايان رساند .
او دختري بود منطقي و واقع گرا و در عين حال حساس .
در شرف ورود به دبيرستان بود كه روزي در قلبش چيزي را احساس كرد شبيه عشق اما با توجه به خصوصياتي كه داشت خنديد و گفت : من كه ديوونه نيستم براي چي بايد عاشق بشم اما اين تنها يك تلنگر ساده نبود چون حدود يك سال گذشت و علاقه ي رها به او به جايي رسيد كه ديگر او براي رها يك عشق نبود!!! اما او كه بود ؟
ادامه دارد...
با سلام خدمت دوستان عزيز بايد به اطلاعتون برسونم كه از اين به بعد برخي از پست ها با نام رها آپ مي شوند كه شامل قسمت هاي مختلف يك داستان بلند با مضموني درام است .
و اميدوارم كه شما عزيزان از اين داستان خوشتون بياد . در ضمن منتظر نظراتتون در مورد رها هستم.
![]()