تبليغاتX
خداي زيبايي ها
خدا خالق زيبايي ها هميشه با من است

به نام تنها خالق هستي

با سلام به شما دوستان عزيز بعد از 2007 تا عذر خواهي براي اين كه اين قدر دير آپ كردم امروز بالاخره با دست پر اومدم خوش بختانه از قسمت هاي قبلي كه خوشتون اومد اميدوارم اين قسمت هم خوب باشه.....

 

سلام ... سلام ...سلام ...

مرسي از اين همه تحويل بابا من اومدم رها جونتون اومده بعد از 5 ساعت دوري دلتون تنگ نشده ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

مادر-سلام زود اومد دنبالت ؟؟؟

رها- بله زود اومد .راستي بابا رفته ؟

مادر – آره رفته چي كارش داري ؟؟؟؟

رها – هيچي من رفتم بخوابم تا بعد ...

4 ساعت خوابيد و بعد هم طبق روال رفت سراغ كامپيوترش و وب گردي

 

رها –چه قدر گشنمه

 پدر – سلام

رها –سلام بابا

پدر-توباز هم كه هيچي نخوردي بعد بگو معدم چرا درد مي كنه ؟

رها –كي گفته ؟؟؟؟؟؟؟من خوردم يه چيزي !

پدر-چي خوردي ؟؟؟؟؟

رها –يه ليوان آب ميوه خوردم ! البته از صبح تا حالا

پدر –دختر تو روزه بگير يه ثوابي هم ببري !!!!!

رها –بابا شارژرم دوباره قطع و وصل ميشه بگو به اون دوستت يكي ديگه بياره

پدر –باشه بابايي اما تو رو خدا يه چيزي بخور آخه چه طوري مي توني هيچي نخوري ؟

رها –چشم ...يادت نره ها

پدر – باشه

 

پس از كلي وب گردي بعد از يه روز پر كار مسواك زد و خوابيد (آخه نه اين كه خيلي غذا خورده بود )

سلام ...سلام ...مامان نيستي ؟

اي بابا هر وقت اومديم كسي نبود

مادر – سلام

رامين – سلام هستيد پس چرا جواب نمي ديد ؟؟؟؟؟؟كسي كه دست به تابلو هام نزد ؟؟؟؟؟؟؟؟

مادر-نه . چرا اين قدر دير كردي اين بود كار نيم ساعته اي كه گفتي ؟ الان 6 ساعته رفتي !!!!!!!

رامين –كاري پيش اومد مجبور شدم تو دانشكده بمونم

مادر –وا مگه نرفته بودي دوستتو ببيني ؟؟؟؟؟؟؟

رامين – آره اتفاقا ديدمش (آي پام )

مادر – چي شده پات چشه

رامين – هيچي بابا پام خورد به ماشين (خدا بگم چي نشي دختر )

مادر –چي با مني ؟؟؟؟؟؟؟تا ديروز مادر بودم حالا دختر ؟؟؟؟؟؟

رامين – (اوه اوه) آره ماماني مگه شما چند سالته ؟؟؟؟؟؟؟

مادر –بيا برو يه چيزي بخور كم كم داري چرت و پرت مي گي !!!

رامين – چشم حالا چي داريم قرمه سبزي ؟؟؟؟؟؟؟

مادر –بله  

رامين – جون قربونت برم ماميه خودمي

مادر –باشه باز موقع خوردن شد تو ياد من افتادي ؟؟؟؟؟؟؟

رامين – نه بابا

 

پس از اين كه كاملا ظرف غذا را خالي كرد رفت سراغ تابلو هاش

رامين – آخ جون اينا هم كه خشك شدن و آماده تحويل !حالا اينا رو بي خي خي دختر رو بچسب آقا رامين !!!!ولي خداييش بچه با حالي بود با اين كه اصلا به ما محل نداد!!!!!اشكال نداره اونم كم كم حل ميشه حالا فردا بايد برم جلو دانشكده اما اگه نياد چي ؟؟؟؟؟؟؟؟حالا يه هفته ميرم بالاخره يه روز تو هفته مياد ديگه ...ولي خوشگل بودا ( بعد شروع كرد به آواز خوندن ...) و پس از چند ساعت نقاشي خوابيد به اميد اين كه فردا دختري رو كه ديده بود دوباره ببينه .

سلام مامان

مادر- سلام

رامين –خداحافظ

مادر –وا كجا حالا به اين سرعت

رامين –عجله دارم باي

سوار ماشين شد و با سرعت 150 كيلومتر شروع كرد به رانندگي هميشه چون وقت كم مي آورد مجبوربود تند برونه اما خدا رو شكر بلايي سرش نيومد !!!!!!!

رامين – سلام آقا ببخشيد كلاس ها كي شروع ميشه ؟؟؟؟؟؟

كدوم كلاس ها ؟؟؟؟؟اصلا امروز اين جا كلاسي برگزار نمي شه كه

رامين –واقعا ؟؟؟؟؟؟اه !!!!!!!مرسي آقا خدا نگهدار . راستي فردا چي ؟؟؟؟

نگهبان – چرا فردا چند تا كلاس هست ...

رامين – مرسي آريالا خيلي ممنون . جون فردا مي بينمش ...

و رامين با كلي اميد به خانه رفت و تا شب كارهايش را انجام داد و بعد هم خوابيد تا صبح .

واي باز هم دير شد !!!!!خدا كنه زود برسم ...بنزينم ندارم !!!!!!

رامين –خداحافظ مامان

مادر –خداحافظ بازم كه داري ميري يه چيزي بخور لا اقل

رامين – ميام مي خورم گير نده تو رو خدا باي

و سر انجام تونست ساعت يك ربع به هشت به دانشكده برسه

و با پرس و جو از نگهبان فهميد هنوز هيچ كلاسي شروع نشده با خيال راحت سوار اتومبيلش شد و به درب دانشكده خيره شد

بعد از نيم ساعت انتظار سرانجام همان اتومبيل دو روز قبل رو ديد و از ماشين پياده شد و منتظر ايستاد و بالاخره دوباره اون دختر رو ديد و گل از گلش شكفت و تصميم گرفت كه با او حرف بزند در حال نزديك شدن به دختر بود كه يك دفعه يه نفر دختر را صدا زد و او هم با سرعت جت رفت به طرفش

دوست رها – رهااااااااااااا

رها – سلام اومدم

و به سرعت از خيابون عبور كرد و باز هم رامين نتوانست حرفش را بزند (آخه دلم سوخت )

رامين – اي لعنت به تو حالا همين الان بايد مي اومد حالا تا 12 بايد صبر كنم ...

و دوباره سوار اتومبيلش شد و منتظر ماند اين بار وقتي ساعت نزديك به 12 شد رفت و جلوي درب به قول خودمون دخيل بست تا حاجتشو بگيره

رامين-اي بابا بذاريد بيان ديگه مردم

و كلاس ها تعطيل شد و رها هم با دوستانش در حالي كه مي خنديدند از كلاس خارج شدند و رها از دوستانش جدا شد و به طرف خيابان رفت اما اين بار رامين دست بردار نبود و با كلي استرس رفت جلو و گفت :

-سلام

- سلام شما ؟؟؟؟؟؟هان فهميدم شما همون كسي نيستيد كه با هم تصادف كرديم ؟؟؟؟؟؟؟

- بله من همونم اما كار ديگري داشتم راستش ... راستش

- بفرماييد البته سريع تر من بايد برم ...

- چشم الان ميگم راستش من بعد از اون تصادف خيلي آسيب ديدم !!!

- واقعا ؟؟؟؟اون قدر قيمتي بودن ؟؟؟؟؟؟؟ببخشيد

- نه منظورم تابلوها نيست كه خودم آسيب ديدم !!!

- واي حالا كجاتون آسيب ديده رفتيد دكتر اما اون روز چند ساعت بعد كه من ديدمتون حالتون خوب بود كه !!!!!!!

- راستش قلبم آسيب ديده يعني به قول بعضي ها من با قلبم اومدم اما بي قلب برگشتم ...

-( اوه اوه اين چي ميگه خدا بيمارهي اسلام شفا بده ) من راستش نمي فهمم اگر كمكي از من بر مياد بفرماييد

- بله همه چيز دست شماس اگر لطف كنيد بياين اين جا خيلي خوش حال ميشم و مشكلم حل ميشه

- وا ...كجا

- اين جا گالري نقاشيه منه اگر لطف كنيد و بياين من رو خيلي خوش حال مي كنيد اينم كارتمه

- راستش من كه نمي فهمم چي ميگيد يا من خنگم يا اين كه شما خيلي قاطي حرف مي زنيد

- همون دومي حالا مياين ؟؟؟؟؟؟؟

- نمي دونم ببينم چي ميشه !!!!!!!

- ببخشيد يه سوال اسم شما چيه ؟؟؟؟؟؟؟

- مهمه ؟؟؟

- بله

- من رها هستم و شما ؟ 

-من رامين هستم

- خوش بختم خداحافظ

- خدا نگهدار

و رامين به اميد ديدار دوباره به خانه برگشت و رها هم كه از رامين بدش نيامده بود به خانه رفت تا براي رفتن به گالري برنامه ريزي كند اما رامين مطمئن نبود كه رها به دعوتش پاسخ دهد اما اميدوار بود ...

دو روز بعد با به صدا در آمدن صداي موبايل رامين دست از كار كشيد و تلفنش را جواب داد

رامين – بله

-        سلام

-        سلام شما ؟؟؟؟؟

- من رها هستم

واي بالاخره زنگ زد به نظرتون چي مي خواد بگه ؟؟؟؟؟نمي دونم بهتره صبر كنيم اما مطمئن باشيد اين دفعه زود مي آپم قول ميدم

 

شايد امروز همان روزي باشد كه ديروز منتظرش بوديم شايد فردا همان روزي باشد كه امروز در آرزويش هستيم شايد همان كسي كه در انتظارش هستيم و ما با آرزويش زندگي مي كنيم و آن قدر در خيالش هستيم كه چشمانمان قدرت ديدنش را ندارند و در آخر شايد نه اصلا چرا شايد حتما خدا در مقابلمان است و آن قدر به مخلوقاتش فكر كرده ايم كه ديگر خودش را نمي بينيم....




لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:46 توسط ..:: بنده ي خدا ::..