تبليغاتX
خداي زيبايي ها
خدا خالق زيبايي ها هميشه با من است
می نویسم برای تو برای کسی که مرا رها کرد در آغوش تنهایی

دل به بی کرانه ها سپرد و رها کرد قصری از عشق را که با اشک هایم ساخته بودم

رفت و مرا در خیال و وهم تنها گذاشت

و من هنوز در رویای دوباره برگشتنش پرواز می کنم وتا اوج می روم ولی افسوس که تیر خشم حقیقت بال پروازرا ز من می گیرد ومن سقوط می کنم

آسمان رویاهایت را با نگاه کدامین معشوقه رنگ می زنی؟؟؟؟؟

می دانم خسته ای از من و از عشقم خسته ای....

گله ای نیست هر چه هست زیباست...

عشق و رنج با هم معنا پیدا می کنند و چه زیباست که از عشقمان فقط رنج مانده...

از عشق گفتم از تنهایی از سرما کشیدنهای طولانی از قدم های بی هدف از گریه های پنهانی از آواز شبانه از انتظار گفتم انتظاری گه هم جون باری سخت سنگین کمرم را شکست با تو گفتم و تو تنها یک جمله گفتی

"سخنی تازه بگو"

این بود جواب من...

مگر زیبا تر از این هم هست اگر هست بگو با شوق برای دیدنش تمام شهر را آزین میبندم

من از تو تنها یک چیز خواستم آن هم ماندن  بود نه ماندن با من ...!ماندن بر روی حرفت...

ولی افسوس که یاد آوری بد عهدیت کمر قلمم را میشکند و رنگ سفید کاغذ رنگ می بازد از این همه بی مهری و تو هنوز هم می گویی

"سخنی تازه بگو"

باشه...چشم...عزیز جانم ...رویای نازم....  با تمامی وجودم تو را به یاد می آورم و فقط یک جمله که اگر  چه برایت رنگی نو ندارد ولی بدان که اگر حتی یک نفر را می توانستم تصور کنم که تو را بیش تر دوست می دارد این جمله را نمی گفتم  و سکوت اختیار می کردم اما نه نه نه نه نه نه نه نه من به قلبی که خدایم برایم آراسته است اطمینان دارم و از همان جا می گویم

"تنها تو را

دوست می دارم"

مرا از آغوش بی مهر تنهایی پس بگیر

که آغوش نا محرمش مرا به نهایت شرم میکشد


با تو بی تو

با تو مدهوشم و از هر دو جهان آزادم

بی تو مفلوکم و در بند بسی اغیارم

با تو در اوج نداری شاهم

بی تو در قصر ملک تنهایم

با تو در مخمصه ها دلشادم

بی تو من خارم و بی همراهم

با تو در بند ولی آزادم

بی تو آزاد ولی تنهایم

با تو در میکده ها سر مستم

بی تو در غمکده ها تنهایم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:11 توسط ..:: بنده ي خدا ::..