رها (بخش ۴) ![]()
به نام تنها حقيقت زندگي
با سلام به شما دوستان عزيز رسيديم به اون جايي كه رها براي اولين بار به چشمان رامين نگاه كرد و ...![]()
كلاس تمام شده بود و همه پس از 4 ساعت تلاش در حال سوار شدن به اتومبيل هايشان بودند تا به خانه هايشان رفته و خود را براي يك روز ديگر آماده كنند و رها هم مانند بقيه منتظر رانننده بود و مدام به ساعتش نگاه مي كرد (طبق عادت قديمي)و ناگهان كه سرشرا بالا آورد باز هم چشمش به نقاش افتاد اما اين بار بدون هيچ توجهي سرش را پايين انداخت و زير لب زمزمه كرد
-اين از صبح اينجا وله كار و زندگي نداره؟ مي دونم از اين بچه بنگي هاست كه تا سيم گيتارش پاره مي شه از خونه مي زنه بيرون !!الانم حتما با خانواده قهره و ...!!!![]()
در حال زمزمه بود كه يك دفعه با بوق يك ماشين ساكت شد و برگشت
رها-حلال زاده هم هست!!!![]()
رامين-ببخشيد خانم
رها-بله حتما تابلوهاتون آسيب ديدن!!! خوب چه قدر تقديم كنم ؟![]()
رامين- نه من يه كار ديگه داشتم ...![]()
![]()
رها – بفرماييد .(اين ديگه چي مي گه؟)![]()
رامين – ببخشيد اگر منتظر ماشين هستيد من تا يك جايي شمارو برسونم...
رها-نه مرسي مسيرمون به هم نمي خوره.![]()
رامين – مگه مسير شما كجاست؟؟؟
رها – (عجب كنه اس) من اقدسيه مي رم .![]()
رامين – چه خوب مسيرمون تا يه حدودي به هم مي خوره.
رها – ببخشيد من بايد برم راننده اومده دنبالم !!! باي...
رامين – خدا نگهدار ...
و رامين با همه ي نا كامي ها و تلاش هاي بي ثمري كه كرده بود تمام ناراحتيش را روي اتومبيلش آن هم با يك لگد خالي كرد و غافل از اين كه رها در حال تماشا كردن او و خنديدن است ...![]()
اما رامين تسليم نشد و تصميم گرفت تا هر روز همان زمان به آن جا آمده تا بالاخره تيرش به هدف بخوره اما غافل از اين كه رها...![]()
خوب قسمت 4 رها هم به اتمام رسيد اميدوارم از اين پستم خوشتون اومده باشه (نظر هم يادتون نره ) نياين پستو بخونيدو بريدا ناراحت مي شم و شايد اصلا بقيشو ننويسنم !!!![]()
![]()
در ضمن با تشكر از همه ي دوستاني كه نظر دادن ومنو خوش حال كردن(بازم از اين كارا بكنيد!!!)![]()
![]()
![]()
![]()

بي وفا![]()
گفتم به تو هاي گفتي برو باي![]()
گفتم نرو باز گفتي برو غاز![]()
گفتم تويي دل گفتي برو ول![]()
ساقي بده مي گفتي برو هي![]()
آخر تو رفتي آري تو پستي![]()
وقتي تو رفتي آمد نگاري![]()
گفتم كه ماني؟ گفتا كه آري![]()
گفتم كه مستم گفتا كه هستم![]()
من مانده ام حال آري شدم بال![]()
تا اوج رفتم تا اوج رفتم![]()
حالا بگو هاي من گويمت باي![]()

در ضمن ولادت امام حسین(ع) رو به همتون تبریک می گم ![]()
خدایا ازت ممنونم که حسینو آفریدی تا تو بدترین و سخت ترین لحظات بگیم سختی های ما که از امام حسین بیش تر نیست . آره وقتی یاد امام حسین می افتم یاد کسی که از عزیزترین چیزهایی که یک آدم داره می گذره می فهمم که خدا حسینو آفرید و در کربلا سختی هایی را کشید که هیچ انسانی تا به حال نکشیده است تا هر گاه سختی هایی در زندگی داریم بگیم سختی ما که از امام حسین (ع)بیش تر نیست پس
در این زمان است که زیبایی کلمه ی اباعبدالله به خوبی مشخص می شود پس سلام بر تو ای سلطان شهامت و ایثار ای حسین ![]()

با سلام به شما دوستان عزيز اميدوارم كه از دوقسمت قبلي لذت كافي را برده باشيد بنا به قولي كه اين بنده ي حقير داده بودم در اين قسمت در رابطه با طريقه ي آشنايي دو شخصيت اصلي داستان صحبت مي كنيم .
خيلي اهل مباشرت و رفيق بازي نبود اما طريقه ي برقراري ارتباط و دوستي را خيلي خوب بلد بود . اين مهارت هم از پدر و مادرش به ارث برده بود . همين مهارت باعث آشنايي اش با رامين شد .
هوا هنوز گرگ و ميش بود و خورشيد هنوز براي سركشي به زمین اين كره ي خاكي نيامده بود .در اين سكوتي كه انگار هيچ كس قدرت شكستن آن را نداشت صداي زنگ موبايل خبر از يك روز ديگر مي داد .
رها- واي بازم اين موبايل لعنتيرو يه ربع زودتر كوك كردم اه
با اين جمله از خواب بلند شد .صداي موبايل هنوز در گوشش زمزمه مي كرد كه به طرف دستشويي رفت و صورتش را شست بعد هم نگاهي به آينه كرد و طبق معمول خنديد؛ معلوم چه سري در نگاهش بود كه خودش هر وقت به آينه نگاه مي كرد مي خنديد .
در حال برگشت به اتاقش بود كه ناگهان يادش آمد از جزوات براي دوستش كپي نگرفته است و به خودش گفت:
"حقا كه آلزايمري تو 40 سالت بشه چي مي شي؟ خاككككك"
در همين فكر بود و به طرف آشپزخانه رفت و مشغول درست كردن چاي شد و زير لب زمزمه مي كرد "دوست دارم خيلي زياد...فك كردن اصلا نمي خواد..." و براي خودش خوش بود به طوري كه متوجه گذشت زمان نشد و يك دفعه به موبيلش نگاه كرد كه برق از سرش پريد سريع شروع كرد به پوشيدن لباس و خوردن صبحانه در حال چك كردن كيف پولش بود كه زنگ خانه به صدا در آمد " واي اينم كه دوباره 5 دقيقه زود تر اومد واي حالا چي كار كنم "
به زنگ در جواب داد و رفت تا بقيه ي كارها را انجام دهد سر انجام نفس نفس زنان سوار اتومبيل راننده شد و گفت :"لطفا بريد" در طول مسير همبه بررسي جزوات پرداخت .
اما باز هم به ترافيك سنگين اتوبان همت خورد و در حالي كه عبور و مرور متوقف شده بود عقربه ها هنوز به كار خود ادامه مي دادند و رها از حركت آنها اصلا راضي به نظر نمي آمد بعد از دقايقي كه پشت ترافيك مانده بودند سر انجام به درب دانشكده ي زبان خارجه ي تهران رسيدند و رها به راننده گوشزد كرد كه ساعت 12 در مكان حاضر باشد و پياده شد و بدون توجه به ماشين ها از خيابان عبور كرد و بوق هاي ماشين ها تازه نفسي گرفته بودند دوباره شروع به بوق زدن كردند و رها با همين بي توجهي با يك نفر بر خورد كرد و ديگر به قول خودمان گاوش زاييد آن هم 10 قلو!
طرف در دستش كلي تابلو نقاشي بود كه همگي نقش بر زمين شدند و رها هم شروع كرد به معذرت خواهي
رها – واي تو رو خدا ببخشيد من من نمي دونم چي بگم حالا چيزيشونم شد ؟؟؟؟؟؟؟؟
پسر – نه لطفا حواستونو بيش تر جمع كنيد !
رها- چشم ببخشيد من كلاسم شروع شده مي تونم برم ؟
پسر – بله ...
و رها سر انجام هفت خان رستم را پشت سر گذاشت و به درب كلاس رسيد و پس از تحمل كلي ابرو بالا انداختن استاد وارد كلاس شد و در حالي كه مي خواست سر جايش بنشيند مي گفت :" واي يه وقت ابروهات پيچ نخوره از ايني كه هستي خوشگل تر بشي " البته صدايش را پايين آورده بود والا بايد مي رفت بيرون كلاس .
در زنگ تفريح رها مثل هميشه همه ي جيك و پيك چند روزي كه دوستانش را نديده بود تعريف كرد اما برخورد صبح را كاملا از ياد برده بود كه با ديدن دوباره ي آن طرف به يادش آمد رها كه براي اولين بار در چشمان او نگاه كرد ناگهان چند لحظه نفهميد دور و برش چه مي گذرد و با صداي دوستانش حواسش سر جايش آمد و با نگاه متعجب دوستانش و خنده ي برخي از آن ها روبه رو شد اما اين آخرين ديدار نبود !!!
فكر كنم براي اين دفعه كافي باشد اما آيا اين نگاه كار خودش را كرد ؟ بايد منتظر بمانيم پس شما هم با من همراه باشيد. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

ان شا الله
بكش به غمزه كه اينش سزاي خويشتن است
زندگی را به خاطر تو و خالقت دوست دارم. با تو بودن را در این دنیا نمی خواهم !!!من بیش از اینها تو را دوست دارم .من با تو بودن در سرای باقی را می خواهم و دعا می کنم به درگاه سلطان عشق که در آن لحظه که مادر فرزندش را رها می کند در آن زمان که کوه ها به لرزه در می آیند من به یاد تو و خالقت باشم...
آمین یا رب العشق
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق![]()

خوب دفعه ي قبل رسيديم به جايي كه بفهميم كسي كه دل رها خانومه ما رو برده كيه پس به ادامه ي مطلب توجه كنيد .
او كه بود ؟ رها و او از خيلي از نظرات اصلا به هم نمي خوردند او پسري بود 24ساله و اهل تهران . از نظر ظاهري داراي چشمان مشكي بود كه رها در آن ها افق هاي دور را مي ديد . موهايش هم مشكي بود ورنگ پوستي گندمي با قدي بلند و هيكلي متناسب. اما آن چه سبب شد تا رها دلباخته ي او شود خصوصيات ظاهري وي نبود؛ البته لازم به ذكر است كه او از نظر ظاهر هم زيبا بود ولي رها در چشمان او معصوميتي را ديده بود كه در چشمان هيچ كس آن ها را نديده بود نام او رامين بود رامين نقاش بود و اصولا به خاطر كسب در آمد كار نمي كرد و تنها تفننا كار مي كرد اما وضعش خوب بود !
خوب اين قسمت بيش تر جنبه ي معرفي داشت و تا به حال دو نقش اصلي داستان يعني رها و رامين معرفي شدند و انشاالله در قسمت هاي آينده در رابطه با نحوه ي آشنايي اين دو صحبت مي كنيم منتظر باشيد ...
در ضمن نظراتتون رو درباره ی شخصیت ها بگید (ممنونم
)
سلام دوستان اميدوارم از قسمت اول رها خوشتون اومده باشه منتظر قسمت هاي بعدي باشيد در ضمن منتظر نظرات زيبا تون هم هستم و از دوستاني كه كامنت گذاشتن هم نهايت تشكر رو دارم ![]()
![]()
به نام تنها حقيقت زندگي
رها در عصر يكي از روز هاي پاييزي در يكي از بيمارستان هاي تهران به دنيا آمد و همه از آمدنش خوش حال بودند زيرا اولين فرزند خانواده و حاصل عشقي پاك و زيبا بود . با آمدنش زندگي همه به نحوي تغيير كرد و همه از اين تغيير جديد خوش حال بودند . چند سالي گذشت تا اين كه او به سن هفت سالگي رسيد و به مدرسه رفت در مدرسه توانست به خوبي ظاهر شود و كلاس اول را با معدل بيست به پايان برد تا اين كه در مهر ماه سال بعد در حالي كه همه در فكر تدارك تولد هشتمين سال حضور او در اين كره ي خاكي بودند حادثه اي دردناك تمامي برنامه ها را خراب كرد . اين حادثه ازدست دادن مادر بزرگش بود. البته اين نبايد براي او خيلي سخت مي بود اما شرايط به گونه اي بود كه اين حادثه تا سال ها برايش دردناك ترين حادثه ي زندگي بود مادر بزرگ او در سن 45 سالگي بر اثر سكته ي مغزي در خيابان جان باخت و او كه از نوزادي در كنار مادر بزرگش بود و او برايش نقش مادر را ايفا مي كرد بسي سخت بود . مادر بزرگ آن قدر خوب بود كه جاي مادر را پر كرده بود و رها و مادرش بيش تر مثل خواهر بودند بنا بر اين او در آن سن زجر زيادي كشيد و مدت ها طول كشيد تا توانست با اين موضوع كنار بيايد . چند سالي از فوت مادر بزرگ گذشت و با ازدواج مجدد پدر بزرگ كانون خانواده به گرمي سابق نبود به نحوي كه با ازدواج خاله ها ديگر رابطه ها به سالي يك بار هم ديگر را ديدن ختم شده بود و خانواده ي رها ديگر تنها پدر و مادر و 2 برادرش بودند . چند سالي گذشت تا اين كه رها به مقطع راهنمايي رفت و به دليل معاشرت كم با اقوام او به يك دانش آموز درس خوان و با هوش تبديل شده بود و آن قدر تلاش كرد تا مقطع راهنمايي را با معدل بيست به پايان رساند .
او دختري بود منطقي و واقع گرا و در عين حال حساس .
در شرف ورود به دبيرستان بود كه روزي در قلبش چيزي را احساس كرد شبيه عشق اما با توجه به خصوصياتي كه داشت خنديد و گفت : من كه ديوونه نيستم براي چي بايد عاشق بشم اما اين تنها يك تلنگر ساده نبود چون حدود يك سال گذشت و علاقه ي رها به او به جايي رسيد كه ديگر او براي رها يك عشق نبود!!! اما او كه بود ؟
ادامه دارد...
با سلام خدمت دوستان عزيز بايد به اطلاعتون برسونم كه از اين به بعد برخي از پست ها با نام رها آپ مي شوند كه شامل قسمت هاي مختلف يك داستان بلند با مضموني درام است .
و اميدوارم كه شما عزيزان از اين داستان خوشتون بياد . در ضمن منتظر نظراتتون در مورد رها هستم.
![]()